تیــــک تــــاک خیـــــــال

تو و اين خونه رو با هم ميخوام.....تو نباشي دل من ميگيره......اينو از چشماي تو ميخونم.......بي من اين خونه برات دلگيره

+ دانشگاه

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیرین ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: دانشگاه
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ خدا خودش کمک کنه

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیرین ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ اول سال

مشاهده یادداشت خصوصی

نویسنده : شیرین ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: اول سال
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ عیدانه

نبودم و شما هم نبودین.حتی یکی از دوستای وبلاگم عید رو بهم تبریک نگفتن.ولی من با تاخیر دو هفته ای از صمیم دل عید رو بهتون تبریک میگم.عید خوبی برام نبود.تو پست بعدی همشو تعریف میکنم.برای همه دوستای بی وفای خودم آرزوی سالی خوب و خوش را دارم.امیدوارم روزهاتون از دیروز بهتر و پربارتر باشه.موفق باشین

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها: عیدانه
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ آبا...

دلم میخواست یه مراسم چهارشنبه سوری خوب و خاطره انگیز همراه همسری و دوستامون برگذار کنیم ولی.... بعد از گذاشتن پست قبلی که اونقدر از از این شب گفته بودم... ساعت 3 با همسری قرار داشتیم.بهم گفته بود ناهار نخور برات ماهی پلو آوردم.قرار داشتیم برم سر راه ازش بگیرم . برم خونه ناهار بخورم و دوش بگیرم و آماده بشم تا عصر با بروبچ بریم ددر... ولی... همینکه رسیدم به همسری دیدم خیلی گرفته است.گفت... فکر کنم مامان بزرگم تموم کرده... گفتم چی تموم کرده...گفت:مامان بزرگم(آبا) به قدری ناراحت شدم که به زور خودمو تو خیابون کنترل کردم.سوار اتوبوس شدم و رفتم خونه.دوش گرفتم و آماده شدم و رفتیم خونه آبا... خلاصه گریه و اشک و ... فردا صبح هم رفتیم وادی رحمت و دفن و مراسم ناهار و کار و کار و کار ... باز شام و مهمونداری و فرداش هم مامانی و بابام اومدن و باز پذیرایی و کار و ناهار و شام و ...بعد رفتیم شهرستان و الان هم یک عدد شیرین سرماخورده و خسته در خدمت شماست... با اینکه به جز دوبار همه وعده های غذایی یا از بیرون می اومد و یا تو رستوران سرو میشد ولی اونقدر خسته ام که حد نداره...

خدا رحمتش کنه زن مهربون و پاکی بود.یکی از انسانهای خوب و شریف روی زمین.خیلی دوستش داشتم.یه جورایی دوستم شده بود.نمیتونستم برم تو اتاقش.همونجایی که تکیه میداد به پشتی لب پنجره و کنار سماور ...

اینم از چهارشنبه سوری ما...

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها: آبا
    پيام هاي ديگران()   لینک


+ شب چهارشنبه سوری

یک شب چهارشنبه سوری دیگه هم رسید.شبی زیبا و پربرکت.چه زیباست آیین و مراسم قدیمیان.دیدار از بزرگترهای فامیل و روشن کردن آتشی گرم و سوزان و پریدن از آن.به فراموشی سپردن سرمای زمستان و رفتن به استقبال گرما و رویش.نو شدنی دوباره پس از کهنگی و خواب چندین ماهه.رفتن به اسقبال شکوفه های زیبای درختان.گرم شدن دلهامون از گرمای آتش سرخ و زبانه کشنده.خوردن شام مخصوصی که هر قوم و قبیله ای با توجه به ضائقه خودشان درست میکنند.شال انداختن و یا قاشق زنی که یکی دیگه از مراسم  این شبه .البته الان این سنت به خاطر وجود ساختمان های بلند و نا آشنایی مردم با هم و به خاطر امنیت ، کمتر شده ولی خوب یادمه که یکی دوبار منم رفتم پشت بوم خونمون و پارچه ای بلند را از پشت بوم همسایمون آویزون کردم پشت پنجرشون و اونا هم کلی کشمش و چیزای دیگه بستن به شالم.خدا رحمتشون کنه. امسال هیچکدومشون بین ما نیستن.

بابام هر سال آتیشی وسط باغچه حیاط بزرگشون روشن میکنه و همه بچه ها و نوه هاشو جمع میکنه دور آتیش و هی ترقه هست که زیر پات میترکه و باید حواست جمع باشه زیاد نترسی.بعد از  اینکه یکی دو ساعتی تو حیاط دور آتیش جمع میشیم ،میریم خونه و از غذاهای مخصوص مامان جون نوش جون میکنیم.دلمه و آش کشک عضو ثابت شام چهارشنبه سوری خونه ما هستن.و بعد هم چیدن خوراکی ها و آجیل مخصوص این شب و تنگ ماهی با چندتا ماهی قرمز کوچولو و سبزه عید که مامانم خودش درست میکنه،توی سینی بزرگ مسی و جمع شدن دورش و خوردن و خوردن و خوردن...

حیف که امسال چهارمین شب چهارشنبه سوریه که نمیتونم برم خونه بابام اینا.هم اونا دلشون برام تنگ میشه هم خودم اینجا از دلتنگی فکر میکنم که دارم منفجر میشم.خانواده همسری هم هیچوقت نمیگن بریم خونشون.اونا مثل ما نیستن.برای اونا این شب اهمیت خاصیی نداره.ولی برای من مهمه.چندساله که دیگه این شب برام خوش نمیگذره.باز اگه با عید یکی دو روزی فاصله داشته باشه میشه رفت اونجا ولی یک هفته نمیتونیم مرخصی بگیریم.

شب چهارشنبه سوریتون مبارک باشه.نگذاریم که سنت های دیرین و شیرین آبا و اجدادمون از یاد برن.سعی کنیم که این سنتهای خوب را به نسل های بعدیمون هم انتقال بدیم همونطوریه که خودمون از بزرگترهامون به ارث بردیم.من چهارشنبه سوری را بیشتر از عید دوست دارم.از کودکی علاقه زیادی به این شب داشتم.همیشه به توصیه مامانم در این شب لباس های نو بر تن میکردیم.یادش به خیر.

با اینکه از مامان و بابای عزیزم دورم ولی از همینجا صورت ماهشونو میبوسم و براشون سلامتی و سعادت و طول عمر آرزومندم.بهشون میگم که دوستون دارم و عاشقتونم.قربونتون برم من که اینقدر مهربونید و به فکر من هستین.امیدوارم سالیان سال سایتون بالای سر من و بقیه خانواده باشه.دستتونو میبوسم.

بعدا نوشت: موهامو کوتاه کردم.البته نو اونقدر کوتا تا حدی که بشه از زیر مقنعه جمش کرد.و یه کار دیگه هم کردم.عینکمو عوض کردم.یکی دیگه خریدم که با قبلیم زمین تا آسمون فرق داره.درجه عینکم هم عوض شده.دنیا کلا برام روشن شده.یه چیزایی میبینم که قبلا نمیتونستم ببینم.مثل اینکه همه جا رو گردگیری کرده ان .عینکم خیلی خوشگله.اونقدر بهم میاد.قیافم حسابی عوض شده.سنم کمتر نشون میده.موی کوتاه و عینک رنگ روشن.خلاصی حسابی ترکوندم امسال.میخوام یه ساعت همرنگ عینکم هم بخرم تا کور شود هر انکه نتوان دیدزبانمیدونین که ...

البته امسال مانتو و روسری نخریدم.آخه از قبل داشتم که استفاده نکرده بودموشون. ولی دلم میخواد یه شال خوشگل بخرم.شاید هم بخرم.هنوز نمیدونم میتونم وقت بزارم برم بیرون یا نه.ولی مهم نیست اونچه که مهمه اینه که قیافم کلــــــــــــــــــــــــی عوض شده.

 

نویسنده : شیرین ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
    پيام هاي ديگران()   لینک




كد تغيير شكل موس